و باز تو ماندی و من
یار با وفای همیشگی ام که به من بودن نمی اندیشد
که اوست که تنها،در تنهایی با من است
و در تنهایی من با من،ما می شود
و به من بودن نمی اندیشد
و اوست که شکسته شدن ها را می بیند و هیچ نمی گوید
و فقط می بارد
جرمم چیست؟؟
خواستن..............؟
گفتن................؟
حکمم چیست؟
تبعید.............؟
تحریم...............؟
و یار تنهایی من اینها را می بیند و باران می گیرد
و می ریزد از اعماق چشمانم
و یار من جز اشک نیست که تنهایی ام را تنهاتر می کند
کسی دید؟
دل شکستگی هایم را کسی دید؟
کسی شنید؟
صدای لرزانم را کسی شنید؟
کسی دلش گرفت از اشک هایم؟
پاسخم تنها سکوت است
و جرمم بودن است
و شاید بهتر باید گفت زن بودن است
نیازت دارند اما تو در بی نیازی مطلقی
تو می توانی بخشیده شوی
اما تنها پاسخ برای انتظاراتت،سکوت است
و تنها باید سکوت بشنوی
محکومی به تنها گریستن
به تنها...................
به عنوان زن محکومی به انتظار برای روزی که شاید کسی ناز تو را هم کشید
شاید کسی دید که در دلت چه گذشت.
و اشک هایم یار با وفای من است
چطور تا به امروز به محو بودن عادت نکردیم؟؟؟؟
