من زنم
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳  کلمات کلیدی:

من زنم.

قدرتمندترین مخلوق جهان

زیبایی از وجود من آفریده شد

من زنم،همان که خدا از آفرینشش احساس غرور می کند

سراسر احساس

آری من زنی هستم به پاکی یک کودک نوزاد

قلبم به وسعت دریا،دستانم به گرمیه خورشید

هنگامیکه خدا مرا می آفرید هدیه ای به من داد تا به انسانها نشان دهم

هدیه ام مهربانیست.

من زنم و مادر می شوم

از عشقم از احساسم از جانم گذشت می کنم وبه موجودی دیگر زندگی می بخشم و از این روست که من روزی مادر می شوم

من زنم

قابل ستایش ترین آفریده خدا

من زنم

می توانم همانند کوه محکم،همانند گل خوشحال،مثال ستاره درخشان و مثال شب پر از راز باشم

من زنم سمبل آرامش

من زنم سمبل محبت

آری من باز می گویم زنم و از زن بودنم دل شاد

زنی که می بیند حتی ندیده ها را

آری من زنم.


شب بد
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۱  کلمات کلیدی:

چه شب بدی بود.ساعت ٣ نصفه شب بود که مثل یه دختر بچه وایساده بودمو با چشمای اشکی بابامو می دیدم که برای چند لحظه بیهوش روی زمین افتاده بود و یه فرشته مثل مامانم اینقدر به قلبش زد تا به هوش اومد.چشمام سیاهی می رفت و نمی تونسنم وایسم.صدای بابامو می شنیدم که فکر می کرد باید ما رو تنها بذاره بره.یه لحظه فکر می کردم دارم کابوس می دیدم اما واقعی بود.الان ١٨ روز از اون شب میگذره و خدا دوباره بابامو بهمون بر گردوند.این روزا بازم باور نکرده بودم که این اتفاق واسه ما افتاده.

اون شب به خدا گفتم که بابام چندین سال تو نجات دادن آدما کمک کرده خدایا توام اونو نجات بده.

خلاصه اگه بی معرفت بودم و نیومدم بنویسم چون سرم شلوغ بود.

آدم تا چیزیو داره قدرشو نمی دونه اما وقتی که داره از دستش می ده تازه می فهمه.خدا کنه هیچ وقت برای هیچ کس دیر نشه.هنوز شبا نمی تونم راحت بخوابم.دوست ندارم دیگه یاد اون روزای سخت بیفتم که هر روز باید ببینم که روی تخت بیمارستان خوابیده.

خدایا ممنونم که باز بهمون فرصت دادی تا کنار هم باشیم و بیشتر قدر همو بدنیم.


چهارشنبه سوری
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی:

مطلبی ندارم.امروز که همه کنار هم جمع هستنو آتیش روشن می کننو آجیل می خورن,من و مامانم تو خونه تنهاییم.نه هیچ کس می آد و نه جایی می ریم.اشکالی نداره.اما خب شاید این آخرین چهارشنبه سوری من اینجا بود و دوست داشتم دور هم بودیم اما کسی نخواست.بهتون خوش بگذره.

چهار شنبه سوریتون مبارک


 
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٩  کلمات کلیدی:

همه چی یهو با هم درست داره میشه بعد از گذشت بیشتر از پنج سال.هر روز بهش فکر کردم و دعا کردم تا درست شد.قابل درک برای هیچ کس نیست اینو خودم می دونم.دوری چیز عجیبیه نه؟دوری اما نزدیکتر میشی.نه جسمی بلکه روحی.نترسیدم از تنهایی که پیش روم بود چون تنها بودنم باعث  شد از با هم بودن لذت ببرم.تنها بودم اما تنها نموندم.تنها کسی که منو می دید عکس کودکی خودم بود که روی دیواره و ساعتی که چهار ساله که باطری نداره و مامانم فکر میکنه از تنبلیمه که عوضش نمی کنم.نمی دونه که نمی خوام زمانو ببینم،دیر و زود گذشنش رو احساس کنم.

می خواستم این بار بیامو شعر بنویسم اما ترجیح دادم با خودم یکم حرف بزنم اما قول میدم دفعه دیگه با شعر بیام.

یه روز روز ما هم میرسه..........

 



مامانم
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی:

بعد از این همه سکوت آسمون بالاخره بارون گرفت.بعد از این همه صبوری آسمونم صداش در اومد.منم بعد از مدتها می آم تا صدامو به گوش اونایی که خودشونو زدن به خواب برسونم.می دونم که اونی که می خوام بفهمه هیچ وقت نمی فهمه.منم که شبا صدای گریه مامانمو یواشکی از اتاقش می شنوم نه اون.آسمون واسه خاطر اشکهای اونه که داره می باره .روزای موندنم اینجا داره تموم میشه و نفهمیدم که قراره بعد از من کی قراره همدم مامانم باشه.همه بهم میگن چرا از صبح تا شب خونه ای؟اما نمی دونن که لذت می برم از اینکه تمام وقتم برای اونه.لذت می برم که تنها دوست واقعیم اونه.این روزا خیلی اشک ریختم نه به خاطر خودم و دلتنگیم ،به خاطر این اشک می ریزم که من مامان مهربونمو دست کی بسپرم؟؟کسی می تونه جای منو براش بگیره نا دلتنگ نشه؟؟به امید برادرم ؟؟؟کی باهاش بشینه فیلم ببینه؟؟کی شبایی که بابام نیست پیشش بخوابه؟؟این کارارو برادرم می کنه؟؟اونی که خونوادش دوستاش شده چطور می تونه تنهایی مامانمو پر کنه؟؟ای کاش یه طوری این چیزارو می فهمید.مامانم به بودن من توی خونه خیلی عادت داره،می دونم خیلی تنها می مونه.دلم خیلی گرفته............


sex and the city
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی:

sex and the city هم دیگه تموم شد.دیشب تا 3 بیدار موندم و آخرین فصلشو دیدم.می دونم یکم مسخره است اما خیلی گریه کردم که دیگه نمی بینمشون و دارم ازشون جدا میشم.تک تکشونو دوست داشتم.عاشق دوستیه بی ریاشون بودم.شاید دلیل اینکه من اینقدر به این سریال وابسته شدم اینه که همیشه دوست داشتم با دوستام همچین رابطه ای داشته باشم و اینقدر صمیمی باشم باهاشون اما همچین چیزی هیچ وقت نشد.واسه همین من یه جورایی خودمو هر قسمت جای یه کدومشون می ذاشتم.

دلم واسشون تنگ میشه.دلم واسه بی احساس بودن میراندا خیلی تنگ میشه.واسه شارلوت که عین بچه ها بودو زیادی مودب بود.دلم واسه کری و لباسای خیلی خوشگلش تنگ میشه.همینطور واسه دیونه بازیها و دلقک بازیای سامانتا.فکر اینکه دیگه از امشب قرار نیست sex and the city رو ببینم خیلی ناراحتم می کنه.یه کم مسخره است نه؟؟که به یه سریال اینقدر وابسته بشی.چون سعی کرده بودم تنهاییمو با اونا پر کنم یه جورایی اونا دوستای خیالی من بودن.

خلاصه دلم گرفته.

(هر کاری کردم نتونستم اینجا عکسشونو بذارم)


صدایمان شنیده نمی شود
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٦  کلمات کلیدی:

و باز

   و باز

      و باز سیاهی

و جز دود چیزی ندیدیم

و جز خون ،جویی ندیدیم

با خودم گفتم تا کی؟؟؟

    سوالم بی جواب ماند

منم خستم،تمام من ها خسته اند

     کسی صدایمان را می شنود؟؟

                      کسی فریاد خاموشمان را می شنود؟؟

------------------------------------------------

..............................هیچی نمی تونم بگم.


به آزادی عمل می کنیم؟؟؟؟؟
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧  کلمات کلیدی:

تو این روزا هممون دنبال آزادی توی کشورمونیم و می خواهیم آزادانه حرف بزنیم

اما هیچ وقت به این فکر کردیم که اول آزادی رو تو زندگی خودمون رعایت کنیم یا نه؟؟

هممون به عنوان یک انسان،سهمی برای اضهار نظر و حرف زدن داریم حتی اگر اشتباه حتی اگر مخالف.حق پرسش داریم،حق احترام داریم.

واقعا تمام اینهارو توی زندگیه شخصی رعایت می کنیم؟؟آیا با خوش اخلاقی به حرفای همدیگه گوش می دیم بدون اینکه راجع به هم قضاوت کنیم؟؟آیا چشمامونو بستیم تا بتونیم خودمونو ندید بگیریم و بخواهیم که حداقل بفهمیم دیگری چی می خواد؟؟ تونستیم به عنوان یک دوست فقط شنونده باشیم و تعصبات رو برای چند دقیقه کنار بگذاریم؟؟تا حالا خواستیم در مواقع اشتباه نقش یه معلم مهربون رو بازی کنیم که به جای تشر رفتن ،راهنمایی میکنه؟؟

هممون توی زندگی از آزادی حرف می زنیم اما عمل می کنیم؟؟

امیدوارم اینطور باشه.



محکوم
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦  کلمات کلیدی:

و باز تو ماندی و من

یار با وفای همیشگی ام که به من بودن نمی اندیشد

که اوست که تنها،در تنهایی با من است

و در تنهایی من با من،ما می شود

و به من بودن نمی اندیشد

و اوست که شکسته شدن ها را می بیند و هیچ نمی گوید

و فقط می بارد

جرمم چیست؟؟

خواستن..............؟

گفتن................؟

حکمم چیست؟

تبعید.............؟

تحریم...............؟

و یار تنهایی من اینها را می بیند و باران می گیرد

و می ریزد از اعماق چشمانم

و یار من جز اشک نیست که تنهایی ام را تنهاتر می کند

کسی دید؟

دل شکستگی هایم را کسی دید؟

کسی شنید؟

صدای لرزانم را کسی شنید؟

کسی دلش گرفت از اشک هایم؟

پاسخم تنها سکوت است

و جرمم بودن است

و شاید بهتر باید گفت زن بودن است

نیازت دارند اما تو در بی نیازی مطلقی

تو می توانی بخشیده شوی

اما تنها پاسخ برای انتظاراتت،سکوت است

و تنها باید سکوت بشنوی

محکومی به تنها گریستن

به تنها...................

به عنوان زن محکومی به انتظار برای روزی که شاید کسی ناز تو را هم کشید

شاید کسی دید که در دلت چه گذشت.

و اشک هایم یار با وفای من است

چطور تا به امروز به محو بودن عادت نکردیم؟؟؟؟

 



دلم گرفته
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢  کلمات کلیدی:

دلم خیلی گرفته بیشتر از همیشه

     سخته که کسی باورت نکنه

سخته که دیده نشی

سخته که همدمت اتاقت باشه

سخته که اشک بریزی و کسی نگات نکنه

صدام که شنیده نشد شاید حرفام خونده بشه

اگه می دونستم قراره باعث شم یه دنیا رو ناراحت کنم هیچ وقت بدنیا نمی اومدم.

دلم می خواد گریه کنم.یادم رفته بود که دو ساعته که دارم گریه میکنم تنهای تنها.چرا زندگی یه روز خیلی خوبه و یه روز خیلی بد.اینقدر حالم بده که شاید حتی دیگه نخوام بیام و وبلاگ بنویسم.اینجا تنها جاییکه می تونم حرف بزنم.می تونم گریه کنم بدون اینکه منتظر شنیدن صدایی باشم که بگه گریه نکن.اگه حرفام خونده شد امیدوارم من واقعی هم دیده بشه که نمی خواد باعث ناراحتی اونی که دوسش داره بشه.

میگن آدما رو از چشماشون میشه شناخت اما حتی چشمامم حرفی برای گفتن نداشت که تا حالا شناخته بشه.

شاید اومدم و شاید نیومدم.

۴٠ دقیقست که اینجام و من نمی خوام 45 دقیقه بشه.هر کسی یه وقتی داره و وقت من 40 دقیقست.اما من تمام ثانیه های زندگیمو می دم تا یک ثانیه باهاش باشم.


دانشجو؟؟؟؟؟؟
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٧  کلمات کلیدی:

دیروز مثلا روز دانشجو بود و مثلا اونقدر برای دانشجوهامون ارزش قایل هستند که می خواستن بهشون گل بدن.چه گلی.چه دانشجویی؟؟؟دانشجو یعنی کسی که جویندهء دانشه.دانشی که خودش می خواد به دستش بیاره.دانشجو عاشق فکر کردنه و می خواد به چیزی فکر کنه که خودش می خواد.خودش تصمیم بگیره که به چی و به کی اعتقاد داشته باشه.خودش تصمیم بگیره که چطوری زندگی کنه.دانشجوهای الان ایران می خوان که همچین دانشجوهایی باشن.

متاسفانه من دیگه دانشجو نیستم و توی دوران دانشجویی به خاطر حرف حق زدن خیلی وقتها از طرف حراست دانشگاه تهدید به ساختن پرونده شدم.توی کدوم کشور به دانشجو می گن چی بپوشه؟؟؟چی بخونه؟؟چی ببینه؟به کی رای بده؟؟با کی حرف بزنه و با کی نزنه؟؟توی کدوم دانشگاه دنیا به دانشجوهاش حمله میشه؟توی کدوم دانشگاه دنیا به خاطر اعتراض دانشجوهاش دستگیر میشن؟؟

نمی دونم چی بگم اینقدر نا امیدم که فقط حسرت می خورم که ای کاش جای دیگه به دنیا می اومدم.می خوام آزاد باشم.می خوام خودم باشم نه اینکه تظاهر کنم که کس دیگه ای هستم.می خوام با آرامش برم بیرون و نظرم رو بگم.می خوام آزادانه نفس بکشم.ای کاش توی ایران 2500 سال پیش به دنیا می اومدم تا افتخار می کردم که حقوق بشر از ایران پایه ریزی شده.ای کاش در ایران واقعی به دنیا می اومدم.توی ایرانی که یک دانشجوی واقعی بودم.


اسمشو نمی دونم چی بذارم
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٢  کلمات کلیدی:

و تو را کنارم حس می کنم

نیستی اما انگار که هستی

بودنت را نه با چشم،که با درونم می بینم

صدایت را نه با گوش،که با قلبم می شنوم

دستانت را نه با دست،که با حسم لمس می کنم

نبودنهایت را نخواهم فهمید هرگز زیرا که هستی

تو را چگونه بخوانم

تویی که همواره در من ترانه ای

تو را چگونه نویسم

تویی که همواره شاهزادهء قصه ای

و تو را آنگونه که هستی می سرایم

و باور کن داستان بی طاقتی چشمانم را برای دیدنت





تولد مامانمه
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠  کلمات کلیدی:

امروز تولد مامان مهربونم بود که تو دنیا تکه.خیلی دوست داشتم بهترین و تک ترین هدیه دنیا رو بهش بدم اما تا اونجاییکه می تونستم سعی کردم خوشحالش کنم.می دونم که خیلی وقتها شده که نا خواسته ناراحتش کردم و اونم هیچ وقت به دل نگرفته.اون اونقدر بزرگه که همه اشتباهاتمو فراموش می کنه و همیشه دوسم داره.هیچ وقت نمی تونم محبتاشو جبران کنم.و تنها کار همینه که حداقل تولدش یادم باشه و خوشحالش کنم.هر چی که بگم نمی تونه مامانمو توصیف کنه.بهترین دوستم ،بهترین سنگ صبورم،تنها کسی که به طور صد در صد می تونم بهش اعتماد کنم و می دونم که هیچ وقت پشتم رو خالی نمی کنه و همیشه می تونم بهش تکیه کنم.تنها کسی که به خاطر اشتباه ترکت نمی کنه و می دونی که همیشه هست.مامانم عاشقانه دوست دارم.می پرستمت.منو ببخش که ناراحتت می کردم.منو ببخش اگه می خواستم تنهات بذارم اما قول می دم همیشگی نباشه چون من طاقت دوری ازت رو ندارم.فقط تویی که طاقت گریه های منو نداری.مامان جونم نگاههای نگرانت رو دیدم وقتی از ناراحتی حتی نمی تونستم حرف بزنم.وقتی من اشک می ریختمو تو کنارم خوابیدیو موهامو ناز کردی.فقط تو دیدی.مامان من بدون تو هیچی نیستم.تو نباشی می خوام دنیا نباشه.تولدت مبارک مامان گلم.خیلی دوست دارم.



تو را من چشم در راهم
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧  کلمات کلیدی:

 

تو را من چشم در  راهم...

تو را من چشم در راهم شبا هنگام

که می گیرند در شاخ «تلاجن*» سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

تو را من چشم در راهم.

شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سر و کوهی دام.

گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم؛

تو را من چشم در راهم .

                                                نیما یوشیج



برات دعا کردم
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳  کلمات کلیدی:

 

خواستم اینجا بهت یاد آوری کنم که خیلی به فکرت بودم و اینجا هم دعا می کنم که امروز بتونی موفق بشی.

اما خواستم اینو بدونی که چه امروز موفق بشی و نشی من بهت افتخار می کنم و نظرم نسبت به توانایی هایی که داری عوض نمیشه.مهم اینه که تمام تلاشت رو می کنی.این یعنی موفقیت.

به اون چیزی که می خوای خواهی رسید فقط باید صبر داشت.باید واقعیت رو قبول کرد.باید تغییر کرد.باید مثبت بود.هممون یه روزی به چیزی که می خوایم می رسیم اما مهم اینه که توی این راه چیا از دست دادیم و به جاش چیا به دست آوردیم.چیا یاد گرفتیم.

نگران نباش هر اتفاقی که بیفته تو جایگاهت برای من همونه.درسته هر دومون بهش نیاز داریم اما اولین قدم،با هم بودنمونه،با هم خندیدنمون و با هم گریه کردنمون.اگر اینا نباشه دیگه نیازی به هیچ چیز دیگه نداریم.

برات بهترینها رو آرزو می کنم و سعی می کنم همیشه پشتت باشم.(حتی اگه تا حالا نبودم).


نفهمیدن
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦  کلمات کلیدی:

چند وقتیه که خودم نیستم.ساکتم.حرفی برای گفتن ندارم.ذهنی برای فکر کردن ندارم.چیزی برای دیدن ندارم و حسی برای لمس کردن نیست.

می دونم انتظارات من از خودمو اطرافم بالاست و این مشکل از منه نه از اطرافیان.مثل یه دختر بچه شدم که توی ویترین مغازه یه عروسک میبینه اما مامانش براش نمی خره.هر روز که از جلوی مغازه رد میشه دوست داره اون عروسکو داشته باشه،بغلش کنه و احساساتشو بهش نشون بده.هر روز این امید رو داره که شاید مامانش بالاخره اونو براش بگیره و با این امید حتی از دیدن اون لذت می بره.اما اگه مامانش براش عروسک رو نگیره،اون لذت برای همیشه تو دلش از بین میره،لذتی که همیشه با فکر کردن بدستش می آورد.اما خوبیه دختر بچه بودن اینه که کسی ازش توقع نداره درک کنه.اما کسایی توی سن و سال من باید اون لذت رو نا دیده بگیرن و درک کنن .

چقدر بچگی خوبه.چند روز پیش که به یکی از افراد خونوادم می گفتم دوست دارم برگردم به دوران کودکی،بهم گفت:مگه دوست داری تو نفهمیدن بمونی که می خوای برگردی به دوران بچگی؟؟؟

منم گفتم:آره.اینکه نتونی بفهمی خیلی بهتر از اینه که مجبور باشی خودتو بزنی به نفهمیدن.

ای کاش با بزرگ شدن ،خواسته هامون بزرگ نمی شد.ای کاش درک و فهممون بالا نمی رفت تا راحت بتونیم اون چیزی رو که احتیاج داریم رو مثل یه بچه به زبون بیاریم.تا حتی از گفتنش خجالت نمی کشیدیم.تا ازمون انتظار نداشتن درک کنیم.

دلم یه عروسک می خواد تا برگردم به دوران بچگیم.تا بتونم مثل همون موقعها بذارمش رو پامو دعواش کنم تا بخوابه.دلم یه عروسک می خواد تا بنشونمش رو صندلی و موهاشو شونه کنم و باهاش حرف بزنم.احساساتمو بهش نشون بدم.بگم چقدر برام مهمه،چقدر دوستش دارم.

خیلی وقنه که دیگه بچه نیستم و بهم یاد دادن درک کن تا زندگی کنی.وفق به تا رشد کنی.اما بعضی وقتا دلت خیلی چیزا می خواد و شرایط جور نیست،حتی نباید به زبون بیاری چون نشونهء آدم بزرگ بودن همینه.



شعری از حمید مصدق
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٤  کلمات کلیدی:

من از کدام دیار آمدم که هر باغش هزار چلچله را گور گشت و بی گل ماند

من از کدام دیار آمدم که در دستش

نه باغ بود و نه گل،

تیر بود و مردن بود و جان سپردن بود

 

گذشت تابستان

دگر بهار نیامد و شهر

شهر پریشیده

بی بهاران ماند

           و دشت سوخته در انتظار باران ماند

امید معجزه ای؟؟

نه

اگرچه بر لب من از سیاهی مظلم و پایداری شب

ناله هست و شیون هست

امید رستن از این تیرگی جانفرسا هنوز با من هست

 

امید

    آه امید

کدام ساعت سعدی سپیده سحری را

           صعود صبح سخی را

به چشم غوطه ورم در سرشک

                                    خواهم دید؟؟؟


هر روز ما........
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱  کلمات کلیدی:

هر روز مرگ،هر روز خبر کشتن یکی دیگه

هر روز شیون یه مادر

هر روز خشک شدن خنده رو لبها

هر روز ابری بودن چشما

هر روز به نا امیدیت امید بدی

هر روز چشمت به آسمون باشه تا آزادی پرنده ها رو ببینی

هر روز منتظر بشینی تا ببینی هیچ قفسی نیست

هر روز نگران حرفات ونوشته هات

هر روز نگران فکرات و اعتقاداتت

هر رووز نگران رفتن و بر نگشتنت

هر روز.................

این هر روز آشنا نیست؟؟؟

این هر روز ماست.

خدایا ممنون از نعمتی به نام تفکر که به ما دادی اما به خاطر این تفکر محکومیم.


..............
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸  کلمات کلیدی:

هنوز نخوابیدم.

می خوام بنویسم اما چی؟؟؟؟هیچی

حتی نمی دونم چی بنویسم.

فقط امشب شکستم.اینبار دلم نشکست،خودم شکستم.



تنها
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٧  کلمات کلیدی:

تنهای تنها تا بی نهایت

تنهایی تنها رفیقته پس بهش عادت کن



تونستی بخوابی؟؟؟؟؟
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٤  کلمات کلیدی:

دیشب چطور خوابت برد؟؟چطور تونستی با وجدانت کنار بیای و بخوابی؟؟یادت رفته بود که از صبح چطوری یه دختر بی دفاع رو با باتونت می زدی؟یه طوری زدی که بدون مکث افتاد رو زمین؟اون لحظه فکر نکردی که اونم یه آدمه مثل خودت،مثل دختر خودت.وقتی خوابیدی یاد دستایی که شکستی،سر هایی که شکافتی و غروری که له کردی نیفتادی؟؟چی کار کردن که مستحق این بلاهان؟؟چی کار کردیم؟چون گفتیم آزادی؟؟چون گفتیم حقمون این نیست؟؟چون اون چیزی رو که شما دوست دارینو ما دوست نداریم؟؟خودتو گذاشتی جای یه عده مردم بی گناهی که سلاحشون سکوتشونه؟؟بی دفاع رفتی تو خیابون؟؟بدون باتون؟بدون ماسک؟بدون گارد؟؟فکر می کنی تو شجاعی که حتی جلوی یه دختر مظلومی که حتی دو تا مشتش با هم ضعیفتر از یه انگشت توست،خودتو مسلح می کنی؟؟

فقط بدون، روزی می رسه که با همون دستایی که زدی و کشتی حتی دیگه نمی تونی اب دستت بگیری و بخوری و ای کاش حد اقل کسی رو داشته باشی که آب بهت بده.ما ایرانیها قلبمون اونقدر بزرگه که حتی نمی تونیم تشنه بودن دشمنمون رو هم ببینیم.دنیا تقاص همه ما رو از همتون می گیره.تقاص مادرایی رو که بچه هاشونو واسه آخرین بار هم ندیدن.تقاص باباهایی که بچشونو به جای لباس عروسی توی کفن دیدن.دنیا حق خواهری که منتظر برادرش بود تا بیاد و نیومد رو از همتون می گیره.

روز همه ما میرسه.اون روز می رسه که کتاب تاریخ رو باز کنیم و به بچه هامون نشون بدیم که آزادیمون راحت به دست نیومد.و بهشون یاد می دیم که تو هر کجا که باشن باید آزاد باشن.


فردا
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢  کلمات کلیدی:

 همه رو گیج کردم با مطالبم نه؟؟آخه من این وبلاگ رو باز کردم که شعرامو توش بنویسم اما شده دفتر خاطرات.قبلا هم یه وبلاگ داشتم مال زمانی بود که سنم کمتر بود و زیاد بزرگ شدن رو حس نمی کردم و مشکلات بزرگ دنیا برام کوچیک بود.اگه بخواین آدرس اون وبلاگ قدیمی رو بعدا می ذارم.امشب اومدم بنویسم تا بگم درسته که ایرانو دیگه دوست ندارم اما از حق ایرانی بودنم دفاع می کنم.شاید من مثل خیلی از ایرانیا شجاع نبودم تا برم و حقم و ایرانی بودنم رو بگیرم.فقط تونستم برای اونایی که رفتن دعا کنم.برای اونایی که رفتند و برگشتند از خدا تشکر کردم و برای اونایی که رفتندو بر نگشتند اشک ریختم.این روزا روزای سختی بود،اونایی که بیدار بودند هر روز برای آزادیشون تلاش کردن،اونایی که خواب بودن بیدار شدنو دنبال حقشون رفتن اما اونایی که خودشونو به خواب زدن نشستن و فقظ تماشا کردن و حتی آه نکشیدن.

بعضی وقتا به خدا حسودیم میشه می دونین چرا؟؟چون ما رو عریان آفرید و گذاشت خودمون تصمیم بگیریم که چی بپوشیم.آزادی رو از ما نگرفت.ما رو بی سواد آفرید تا خودمون ببینیم چی دوست داریم یاد بگیریم.حتی به ما یاد نداد که چطور حرف بزنیم،گذاشت بشنویم تا حرف بزنیم و اونی رو که دوست داریم تکرار کنیم.یادمه توی کتاب اول دبستان می خوندیم بابا نان داد.اما کدوم بابا؟؟بابایی که حرف زد و نوشت.اون بابا خیلی وقته که خونه نرفته تا نان ببره.اون موقع ها می خوندیم:برادر انار داد.برادری که رفت اناری که حقش بود رو بیاره اما چی شد؟؟دستاش رنگ قرمز انار شد.دیگه برادریم نیست که ازش توی کتاب اول دبستان بنویسن.

بازم برای همه اونایی که فردا میرن دعا می کنم.آزادی حق ماست.حق، دادنی نیست حق گرفتنیست.به امید آزادی بشری


تولدت مبارک
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳  کلمات کلیدی:

امروز یه روز خیلی خوبه.روزی که بدون اینکه بدونم و بدون اینکه هنوز متولد شم سرنوشنم رو تغییر داد.تولد یه فرشته که از آسمون اومد زمین تا همه ببینند فرشته ها چه شکلین.آره بهترینم امروز تولد توست.تو که خونت تو قلب منه.خواستم اینجا باهات حرف بزنم و بگم که چقدر این روز برام مهمه چون تو با تولد خودت،من رو هم متولد کردی و تمام رویاهامو دست یافتنی کردی.همیشه تو رویا منتظر یه شاهزاده بودم که عاشقانه برای من دنیا رو زیر پا بذاره تا منو سوار اسبش کنه و ببره.همیشه می خواستم عاشق کسی شم که با زمان بجنگه و نذاره فاصله ها منو ازش جدا کنه.منتظر کسی بودم تا دستاش برام امید ،چشماش برام زندگی وآغوشش پناهگاهم باشه،با دیدن خنده هاش بخندمو با دیدن گریه هاش گریه کنم.با دیدنش عاشق بشم و با ندیدنش عاشق تر.آره بهترینم اون که من همیشه منتظرش بودم تو بودی .فرشته زندگیه من این پنجمین تولدیه که کنار من نیستی و باز نتونستیم کنار هم بشینیمو با هم تولد بگیریم اما حتی اینم برام شیرینه که هر روزی که می گذره بهت نزدیکتر میشم.تو با اومدنت منو به دنیای پاک خودت بردی.من مهربونیاتو ندیدم بلکه لمسشون کردم.روزی که پیاده رفتی تا با اسبی بیای که منو با خودت ببری.اون روز اشکاتو از من پنهان کردی تا نبینم اما نمیدونستی که تو تمام وجودمی و اشکی که از چشم تو بیاد، رو گونه های من می ریزه.تو رفتی اما من همیشه منتظرت موندم و می مونم تا باز باهات بخندم.من خیلی ساله که با یاد تو می خوابمو با یاد تو بیدار میشم،خیلی ساله که چشمام جز تو و چشمای تو هیچ چیزی ندیده .تو سالهاست که تمام زندگیم شدی حتی نمی تونم بی تو بودنو تصور کنم.اومدم تا بهت بگم تولدت مبارک عزیزم.همیشه با من باش تا زندگی رو حس کنم.


گناهکار بی گناه
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩  کلمات کلیدی:

با صفحه ای سیاه می نویسم شاید که شرمی که از انسان بودن و ایرانی بودن دارم را بتوانم از نظر ها بپوشانم.خدایا  دیشب با تو سخن گفتم،دعا کردم از تو خواستم صدای مرا و همسالان مرا و صدای بهنود ها را بشنوی که نا خواسته گناهکار شدن.تو شنیدی تو بخشیدی آنکه نبخشید فرزند تو بود فرزندی که بخشش را از تو یاد نگرفت،بزرگیت را ندید.خدایا ناسپاس بودم.شب پیش گله از دنیا می کردم از اینکه چرا دست نوازشها برایم کم شده و من در این فکر بودم و او در فکر اینکه تا دو ساعت دیگر نه تنها نوازشی بر سرش کشیده نمیشود بلکه دیگر آنان را که دوست دارد را نمی بیند.دیگر نمی خندد ،دیگر نمی گرید،دیگر هیچ وقت درد نمیکشد،دیگر نفس نخواهد کشید.او دیشب چه معصومانه گریست و کسی اشکهایش را ندید و چه تنها با خدایش حرف زد.خدایا چرا نگفتی که کسی که تو جانش دادی حق گرفتن جان دیگری را ندارد ،خدایاچرا اشک نریختی وقتی مادری که خود آفریدی با دستانش  زندگی فرزندت را گرفت.فرزندی که نا خواسته گناه کرد.خدایا تو توبه پذیری پس گناهکار میتواند بخشیده شود می تواند زندگی کند.دنیای بدیست.ایران بدیست.نمی خواهم ایرانی باشم و حتی از انسان بودن شرمگینم.برایش عزادارم و برایش اشک می ریزم و دعا می کنم.شاید او جایش از ما بهتر است که حتما هست .او پیش خداییست که می بخشد و ما پیش آدمهایی که نمیبخشند.پس روحت شاد..........


بی عنوان
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩  کلمات کلیدی:

آسون شده خیلیم آسون شده،دل شکستن میگم.حتی خدا هم بعضی وقتها دلتو میشکنه چه برسه به آدماش.

وقتی بچه ای دلت از برادرت که عروسکتو خراب کرده می شکنه اما کافیه بیاد و بغلت کنه و ماشینشو بهت بده.

وقتی یه نوجوونی از اینکه مامانت غرورت رو شکسته دلت می گیره و اشک می ریزی و فکر می کنی فقط تویی که اشکاتو میبینی.تو اشک میریزی اما مادرت خیسیشو رو گونش حس میکنه چون تنها کسیه که حست می کنه چون اونه که می آد و نوازشت می کنه اما بازم نمیفهمی که اون نوازش چیه.

وقتی به سن جوونی می رسی عشق رو لمس میکنی و با این فکر میخوابی که یه جایی یه کسی اون دور دوراست که قلبش برات می تپه.یه روزی وقتی اشک می ریزی گونتو با دستاش پاک می کنه چون اولین بار که گریتو می بینه.یه روزی می آد که حتی اشکاتم نمی بینه و اون روز چقدر دلت واسه نوازش مامانت تنگ میشه نوازشی که عاشقانه بود و بدون توقع.تازه اون روز معنی تر بودن صورت مامانتو می فهمی که از گریه تو گریه کرد.

یه روزی مثل امروز دلت از دنیا میگیره،دلت میشکنه و می خوای کسی نوازشت کنه اما هیچ کس نیست.